آیا زمان دوباره نوشتن است؟ بعد از اینهمه وقت؟ اینهمه تغییر؟ اینهمه فاصله؟

لینک نوشته
       

در فقدان یا می توان پوسید ، یا می توان به اوج زندگی دست یافت.

(از کتاب فراتر از زندگی- کریستین بوبن)

پ.ن:‌ این جمله را باور دارم.

لینک نوشته
       

یکی بود٬ یکی نبود٬ درست روبروی خونه ما یه خونه خیلی قدیمی آجری بود با یه حیاط کوچولو که درخت خرمالو داشت. توی اون خونه یه مادربزرگ و پدربزرگ زندگی می کردند که خیلی تنها بودند. پدربزرگ روزش را با گردش در کوچه های محل و خرید میگذراند و مادربزرگ همیشه پشت پنجره می نشست و کوچه را تماشا میکرد. هر وقت بیرون می رفتم ناخود آگاه به پنجره آنها نگاه میکردم و به مادربزرگ با لبخندی سلام میکردم. هر سال پائیز پدربزرگ خرمالوهای حیاط را با دستهای لرزانش میچید و برای همسایه های سهم می آورد.دو سال پیش موقع چیدن خرمالو همانجا روی نردبان قلبش ایستاد و .... مادربزرگ تنها ماند.و تازه سر و کله بچه ها پیدا شد. فروختن خونه قدیمی و بردن مادربزرگ از اونجا فقط چند روز طول کشید. الان از اون خونه و درخت خرمالو هیچی نمونده ٬ فقط یه آپارتمان زشت با سنگ نمای خاکستری بجاش ساختن که دیدنش از پشت پنجره دلتنگم میکنه.حالا هر سال پائیز یاد پدربزرگ و مادربزرگ می افتم و هیچوقت تصویر پدربزرگ با سبد خرمالو و صحنه ای که بچه ها مادربزرگ رو با بقچه لباساش بردن و نگاه حسرت بار و غم انگیزش به خونه قدیمی از ذهنم پاک نمیشه.

لینک نوشته
       

هزار دشمنم ار می​کنند قصد هلاک          گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

پ.ن: شاید این شروعی باشه برای دوباره نوشتن.

لینک نوشته
   وسعت زندگی   

اگر بپرسی‌:
به‌ چه‌ عشق‌ می‌ورزی‌؟
می‌شنوی‌: زنده‌گی‌!

اگر بپرسی‌:
از چه‌ می‌ترسی‌؟
می‌شنوی‌: زنده‌گی‌!

اگر بپرسی‌:
به‌ چه‌ می‌خندی‌؟
می‌شنوی‌: زنده‌گی‌!

زنده‌گی‌، دیوانه‌وارترین‌ تجربه‌یی‌ست‌
که‌ امکانش‌ به‌ ما داده‌ شده‌!
فرصتی‌ برای‌ انسان‌ شُدن‌
وَ انسان‌ ماندن‌!

فرشته‌یی‌ در کنارِ توست - مارگوت بیکل

ترجمه - یغما گلرویی

لینک نوشته
       

دلم برای روزهای بی دغدغه تنگ شده بود، روزهایی که وقتی کار روزانت تموم میشه ، ساعتهات مال خودتن و  هیچ کاری برای انجام دادن نداری، میتونی هر جا دلت خواست بری یا ساعتها تو خونه استراحت کنی. البته میدونم که این حالت مدت زیادی دوام نخواهد داشت ، وقتی ترم جدید شروع شه و همزمان عمه خانم و پسرش بعد از 9 سال مهمونمون بشن مطمئنا" تا چند وقت این سکوت و آرامش وجود نخواهد داشت.

بعد از 2 سال و چند ماه تغییر شغل دادم ، یه شرکت جدید و یه کار کاملا" جدید و متفاوت با آنچه تا حالا داشتم .

درست زمانی که از کار و آدمهای اونجا زده شده بودم خیلی تصادفی این کار برام پیدا شدو فکر میکنم برای من که  خیلی به تغییر و تنوع نیاز داشتم جای خوب و مناسبیه.

بارها پیش اومده که درست وسط گرفتاری و سختی ، به چیزی که خواستم رسیدم .وقتی از اونی که اون بالاست از صمیم قلب خواستم کمکم کنه ، صدامو شنیده و دستمو گرفته، در اوج ناامیدی که اعتماد بنفسمو از دست میدم همیشه به دادم میرسه، خدایا ازت ممنونم.

آسمان برام کامنت گذاشته که چرا نمی نویسی؟ نمیدونم غیر از چیزهایی که بالا نوشتم ، که بیشتر به دفتر خاطرات و روزنگار شبیهه ، چی بنویسم؟

چند بار خواستم ازکسی بنویسم که این اواخر یه جورهایی فکر و ذکرمو مشغول کرده ، خودمم خنده ام میگیره از این حس، بعد از این همه مدت و آشنایی با اینهمه آدم چطور شد که یکنفر، اونم کسی که کاملا" تصادفی باهاش آشنا شدم از ذهنم بیرون نمیره. از اونجایی که شاید هیچوقت متوجه نظر من نشه و شاید هیچوقت فرصتی نباشه ، دارم سعی میکنم که اصلا" بهش فکر نکنم.

 

There can be phenomenon which is valuable, more than life

 

لینک نوشته
   AMIGO   

تو اين چند ماه اخير يه درس جديد از زندگی گرفتم ٬ اينکه آدمها عوض ميشوند٬ اينکه يه نفر که بيست سال فکر ميکردی برای هميشه بهترين و نزديکترين دوستت باقی ميمونه ٬ ميتونه عوض شه ٬ اونقدر زياد که کوچکترين و بی ارزشترين فرصتها رو به تو ترجيح بده و ثابت کنه که ديگه نميتونی روش حساب کنی ٬ شايد حتی به اندازه غريبه ها.

لینک نوشته
       

يک بعدازظهر٬ همين ساعت ٬ اينجا٬ يکی از اساسی ترين ضد حالهای زندگيم رو تجربه کردم٬ اتفاقی که شايد  ماهها طول کشيد تا نقشش در ذهنم کمرنگ بشه و بهش فکر نکنم.

بگذريم................

حالا ٬ بعد از چند سال دوباره يه بعدازظهر ٬ همون ساعت ٬ درست همون جا دارم يکی از بهترين حسهای زندگی رو تجربه ميکنم ٬ حسی که مطمئنم تا مدتها با من خواهد بود و دلم ميخواد تلاش کنم تا شيرينيش برای هميشه حفظ بشه.

ازت ميخوام کمکم کنی ..........

لینک نوشته
       

One Inch Tall
 

 

 

If you were only one inch tall, you'd ride a worm to school.
The teardrop of a crying ant would be your swimming pool.
A crumb of cake would be a feast
And last you seven days at least,
A flea would be a frightening beast
If you were one inch tall.

If you were only one inch tall, you'd walk beneath the door,
And it would take about a month to get down to the store.
A bit of fluff would be your bed,
You'd swing upon a spider's thread,
And wear a thimble on your head
If you were one inch tall.

You'd surf across the kitchen sink upon a stick of gum.
You couldn't hug your mama, you'd just have to hug her thumb.
You'd run from people's feet in fright,
To move a pen would take all night,
(This poem took fourteen years to write--
'Cause I'm just one inch tall).

Shel Silverstein

پ .ن - سالروز خاموشی شل سيلور استاين - دهم ماه مه ۱۹۹۹
لینک نوشته
       

- قاب منم يکساله شد و يکماه هم گذشت و من يادم رفت به مناسبت تولد يکسالگيش چيزی بنويسم. خيلی قبل تر از اينکه اينجابنويسم با وبلاگستان آشنا شده بودم و خيلی تصادفی رسيدم به وبلاگ پسر رعد و از اونجا به لينکهای دوستانش که اکثراْ جذاب و خواندنی بودن. ديگه هر روز کارم شد سر زدن به اين وبلاگها و خوندنشون تا اينکه به تشويق پسر رعد٬ اسفند پارسال اينجا رو باز کردم. خوشحالم که منم عضوی از اينجا هستم. اکثر آدمهايی که اينجا شناختم جنسشون با اونهايی که ميشناختم فرق داره ٬ ميشه ازشون خيلی چيزها ياد گرفت ٬ ميشه تو غم  و شاديشون شريک شد. وقتی از دلتنگيهات ٬ از دغدغه هات مينويسی ميدونی که يکی هست که ميخوندشون ٬ يکی که هيچوقت نديديش و شايد نمی بينيش ولی نزديکه و صميمی. دوستانی که هر روز سرکی به قابشون ميکشم نگاه٬  آسمان٬ Angel of Fire ٬  تلخ مثل عسل٬‌ ٬ خوشحالم که با شما و نوشت هاتون آشنا شدم.(البته من تو کامنت نويسی خيلی ضعيف عمل ميکنم.) باتشکر مخصوص از پسر رعد.

- اين روزها هم تو شرکت کارم زياده ٬ هم تو خونه ٬ هم يه عالمه تمرين درسی که بعضيهاش از اونور سال موندن. هميشه تو درسهای محاسباتی ضعيف بودم و حالا اين درس برنامه نويسی منو ميترسونه ٬ وقتی حتی فرمول محيط و مساحت دايره و مثلث يادم نيست ميزنه به سرم برم تغيير رشته بدم و از دست رياضی فرار کنم ولی خوب حيفم مياد چون بعدها قراره خيلی درسها داشته باشيم که برام جالبن.

- خاله جان خانم داره بعد از ۶-۷ سال مياد ٬ خيلی خوشحالم و از اونجايی که يکماه آينده خونه ما همش مهمون بازی خواهد بود سعی ميکنم بيشتر از قبل تو خونه کمک کنم. تو اين چند سال همش فکر ميکردم که من زودتر ميرم پيششون و ديگه اينجا نميبينمشون ولی حدسم تا اينجا درست نبود حالا شايد اومدنش رفتن منو تسريع کنه. فعلاْ نميخوام بهش فکر کنم ولی مطمئنم اين سيل ما رو هم ميبره ٬ دير و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.

- خيلی دلم ميخواد بخاطر اينهمه توجه و مهربونی ازت يه تشکر درست - حسابی بکنم ٬ ولی يه چيزی ته قلبم مانع ميشه. ميخوام بسپارمش به زمان و الان هيچ تصميمی نگيرم.

 

لینک نوشته